کارخیلی قدیمی ازخودم بایه کم ویرایش
خاطرات خیس:
پاییز وریزش نگاهت درزمستان زودرس زیرپاهایم سرید...
و...تالاپ زمین خورد...
کودک درون من فرق خش خش رابا طالاپ نمی داند...
عروسکهایم بالبهای ژلوفنی-آرامشم راازمن میگیرند.....
مشق هرشبم باران ها یی ست که آن مرد درآ ن نمی آید ...
تردید دارم ، کودک همسایه خودش را خیس کرده؟!
سر میخورم درکودکی ام ...
فاصله ام تا تو به اندازه ی برفهایی است که پانخورده اند...
حالاخوب میدانم:
حتی کلاغ ها هم آدم برفی را برای هویج می خواهند...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۸ ساعت 11:0 AM توسط خاطره
|
خودم هستم.خاطره ای که نشسته است