کارخیلی قدیمی ازخودم بایه کم ویرایش

 

خاطرات خیس:

 

پاییز وریزش نگاهت درزمستان زودرس زیرپاهایم سرید...

 

و...تالاپ زمین خورد...

 

کودک درون من  فرق خش خش رابا طالاپ نمی داند...

 

عروسکهایم بالبهای ژلوفنی-آرامشم راازمن میگیرند.....

 

مشق هرشبم باران ها یی ست که آن مرد درآ ن نمی آید ...

 

تردید دارم ، کودک همسایه خودش را خیس کرده؟!

 

سر میخورم درکودکی ام ...

 

فاصله  ام تا تو به اندازه ی برفهایی است که پانخورده اند...

 

حالاخوب میدانم:

حتی کلاغ ها هم آدم برفی را برای هویج می خواهند...