درروزنه ی غربت جاده های پردرخت
نگاه آشنایی مراصدامی زد...
نگاهی که نی لبک زنان،مراباخودمی برد...
(مربع)
رویای گرفتن ستاره ممکن می شد...
ماه می تابید،بیدمی رقصید،
ومن...پای کوبان ،باحسی که ستاره درمن می ریخت
شمع می شدم وبرغربت دیروزها آب می گشتم...
شب ترانه بارانم ،
دوستت دارم...
شبی که تو آمدی...
وباهم برغربت دیروزها آب شدیم...
پ.ن:مربع نشان دهنده عوض شدن فضای شعراست.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۵ ساعت 5:59 PM توسط خاطره
|
خودم هستم.خاطره ای که نشسته است