دلم لک زده برای اون روزا...توی این همه روزمرگی
هروقت ساعت ۹شب اون سریال دوست داشتنی رومیبینم
انگارداستان زندگی خودمویکی درقالب فیلم داره اکران میکنه...
یادش بخیرروزایی که دیگه تکرارنمیشه...مثل روزای سال آخردبیرستان
یاحتی اون روزایی که شیرای آب مدرسه زمستوناصدادارمیشدوخانم معام باشوخی
میگفت :داخل شیرای آب زنبورالونه کردن تاهرکی دروغگوهستو لباشو...
یادش بخیر...
همه ی اینایه طرف وسالای دوست داشتنی دانشگاه هم یه طرف دیگه
دیروزوقتی بعدازچندسال بادوستم رفتم دانشگاه...حس عجیبی داشتم...گوشه به گوشه ی کلاسامنویادخاطره
هایی مینداخت که انگار هنوزضربان هاشوقلبم می شناسه
آره گذشت به همین سادگی وبه همین سرعت
برام دردآوربودکه دیگه ازاون محوطه شلوغ که جای سوزن انداختن نبود دیگه خبری نیست
وسالی که ورودی بچه های مابود۱۸۰نفردانشجوی شیمی داشت والان درسال ۹۲تنها۷ نفردانشجو...
دیدارمن بادوستم که همیشه به یادشم شایددیگه امکان پذیرنباشه...
حتی سفرکردن توروازیادم نبرد...
خودم هستم.خاطره ای که نشسته است