این ترانه واسه نشست ۲۹ هستش

 یکی ازدوستام ازم خواسته دوباره بزنم

 تو وبم   تقدیمی به تو...

 

خاطره نوشت دوراهی...

بین این دو راهیه عشق و هوس

باز می خواد پیدا کنه یه هم نفس

 

داره اون با سرنوشتش سر جنگ...

دل شیشه ایش شده یه تیکه سنگ

 

وقتی از این آدما خوبی ندید ...

وقتی که میون تنهایی پرید*

 

تو وجودش حس انتقامو کاشت ...

رفت و باز روی دلش اون پا گذاشت

 

می شه از توی چشاش عشقشو دید...

یا می شه نگفته،حرفاشو شنید

 

آدمابازچی می خوان از جون اون...

عاقبت راضی می شن به خون اون

 

عشقو باز گدایی کرد ،گدا نبود...

هر چی فریاد می کشید صدا نبود

 

یکی بود جواب می داد صداهارو

آخه اون خوب درک می کرد گداهارو

 

حالا که صداش رسید،رفتش نفس

آخه اون که عشق نبود،جز یه هوس...


*عوض شده به پیشنهاد ولطف یکی از اهالی ادب (آقای عدالتخواه)

پانوشت:

بستیم به روی عشق، درهامان را/ چیدیم به دست خویش پرهامان را/

 

او آمده ما خبر نداریم. ای کاش!/ از برف درآوریم سرهامان را            ازصفربیکی