نمی دانم رسیدن چیست ، امّا بی گمان مقصدی هست که  همه ی و جودم به سوی آن جاری می شود . کاش می مردم ودوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا شکل دیگریست . دنیا این همه ظالم و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند ...و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی وتسلیم شدن به حدها ودیوارها کاری برخلاف طبیعت است .


تا به خود آزاد و راحت وجدا از همه ی خودهای اسیر کننده ی دیگران نرسی ، به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کامل در اختیار آن نیروی که زندگی اش را از مرگ و نابودی انسان می گیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی ...
هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن می شود .

چه دنیای عجیبی است ، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم  و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمرویی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت با دیگران را باز کنم ، به خصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند ، بگذریم .                  

                                              نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان